تبعیدی
تو در پاییزی
من در بهار
مگر می شود در پاییز گل داد؟
یک دادگاه تشکیل خواهد شد
و تو را به جرم
پاییزی که مدرن شده است به قطب جنوب تبعید خواهند کرد
تو در پاییزی
من در بهار
مگر می شود در پاییز گل داد؟
یک دادگاه تشکیل خواهد شد
و تو را به جرم
پاییزی که مدرن شده است به قطب جنوب تبعید خواهند کرد
تاریکی شب و پنیر عسلی ، بهانه ست
و تئاتری بیهوده
اما ترکیبی ست که دوست دارم
همیشه پشت خیالم یک درخت نارنج هست
و تو پشت درخت نارنج هستی
و پشت تو شبکه های سیاهی از رنج زندگی
که من از پشت به آنها شلیک می کنم
در یک حاشیه ی حفاظتی
نوسانات قلبم را با عطر رازقی ها تنظیم می کنم
کمی پنجره ام باش و بسته نشو
و کمی تمام نشو
تا دلم نمیرد
من برای هیچ زنده ام
بدون تو حتی ۷۲ ساعت هم بهار نمی ماند
اگر لازم باشد فصل های ساختگی خلق می کنیم
و آرام نفس می کشیم
و دقیقا همه چیز فوقالعاده خواهد شد
در لابلای آتش گیسوانم
دستهای تو می سوزد
و آنگاه زمین می لرزد
گیج می شود
و اخبار محلی
آتش سوزی مهیبی را اعلام می کند
من و تو فقط می خندیم
اشکهای شادمان ، آتش را کشت
تشنگی زیر آب را تجربه کرده ای؟
یا
صدو پنجاه عصای رنگ و رو رفته را از نزدیک دیده ای ؟
و یا
آواز میله های زنگ زده ی تختها
که هم کر می شوی هم کور..
برای این همه خود و منطق م را ایثار کردم