دور
همه ی انقلابها
از دور یک میز شروع می شود
همه ی انقلابها
از دور یک میز شروع می شود
قرار نیست همه چیز ؛ مثل سابق بماند
هر چیزی تغییر می کند
و این بینظیر است
شبیه یک ماهی مرده مرا نگاه می کند
نمیداند دور از چشمش دیوارهای نمدار را رنگ می زنم
شاید کمی از التهاب های پوسته ی زمین خوب شود
و دادگاههای طلاق خشک شود
ما با هم مجاز هستیم
در جنگ سایه ها همدیگر را گروگان بگیریم
بخندیم و غذا بخوریم
از این فراتر می میریم
یک سرگیجه ی ابله مدام مرا دوره می کند
یک پرگار با هوش
و یک نقطه ی مرکزی
که امروز تار مویم را سپیدکرد
یک روزی باورت خواهد شد
دادستان ها هم از من دفاع خواهند کرد
هر چه هست نام تو بر لبه ی لب هایم
زیگزاگ پنجاه و هفت ثانیه می خندد
تا ته دنیا تا لای کتاب ریاضی
دلم می خواهد آنقدر زمستان شود
تا دستهای ناتوانم نارنج های باغ تلخت را آب گیرد
تو مرا دیدی
دیده بودی
همه چیز واقعی بود
توهم بارش را می بندد
و سالها
تلاش در سکوت
و
تو نمیدانی به چه چیزی حمله کنی
زیر پوستم یک شهر دارم
و یک کمد قلبی شکل
که موریانه هفتش را جویده. و یک دلمه ی بی برگ
زندگیم درد گرفت. از بلوار نصفه نیمه
خشم یک نوع فکر کردن هست
و تو همیشه به من فکر می کنی
و نرخ ترس من کم می شود
عمق سرزمینم
دچار فلج تصمیم گیری شده
و این یک زمینه ی مشروع است
https://uploadkon.ir/uploads/116314_25Alireza-Bahreini-Yadam-Raft-320-.mp3
https://uploadkon.ir/uploads/440514_25Asef-Aria-Pishet-Aroomam.mp3
17 شهریور، تولدت قشنگ... تو
و شهریور ، که پدر....
همه چیز در من می گرید
و چشمانم به اقتصاد بی جا میخندد
پدر
مادر
که نباشند
سفره می میرد
لیوان آب می افتد
شبیـه خیابان لاله زاری
خیابان صلح
ای دل آزار که سر خط همه ی ترجیح ها هستی
چرا تو تمام نمی شوی
تو را به شکل آب می کشم
یا شاید هم به شکل یک دکمه
یا یک پنکه
یا نمکدانی که یکی از سوراخ هایش گرفته
بعد پاکت می کنم
و دیگر تو را نمی کشم
و مثل یک رفوزه ی سیاه پوش
سرم را به سنگ می زنم
شاید تو دوباره بخندی روی نیمکت پارک کاکادو
آیین نجات ما، خود ما بودیم
سقف خیلی مهمه
بعضی سقف ها، سقف نیست
سفف خیلی مهمه
به هوای بوی خونه
خسته روی جاده
و سراب. سراب..
این بحران لوکس
یک روز خسته می شود
می خوابد
و بال
وبال
من وبال خودم می باشم
این سایه ی پیروزیست
من تاب آورم
من از نسل تاب آور هستم
همه شبیه هم دور می شوند
همه شبیه هم نیست می شوند
همه شبیه هم می میرند
اما
شبیه هم همدیگر را دوست ندارند
شبیه هم زنده نیستند
و شبیه هم سنگ می شوند
نکند قبل از مردن ، بمیریم
نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو
چه زیباست اندوه من
این دوز ها را بی خیال
فردا که می آید همین امروز است
و هنوز من در تمرکز یگانه ی خود راه
می روم
چقدر بینظیر همه چیز زیر صفر، دیروز می شود
تو
در شب قدم می زدی
من در تاریکی قدم می زدم
ما دست هم را گرفته بودیم
تو شب بیدار منی
همه جا تکرار منی
امروز یک نفر برایم اشتباهی فرستاد:
“کجایی ؟!”
دلم هری فرو ریخت،
مدتها بود منتظر شنیدن همین یک کلمه بودم!
چه فرقی می کند کجای دنیا نشسته باشی؟! مهم این است که یک نفر هست که کجا بودن تو برایش مهم است!
شاید آن یک نفر رویش نشود بگوید دلم برایت تنگ شده و به جانم نق می زند بیا دیگر...
و همه ی این حرف را خلاصه کند در “ کجایی؟! “
داشتم به همین چیز ها فکر میکردم که دوباره برایم فرستاد:
ببخشید اشتباه فرستادم!!
برایش نوشتم:
میدانم،
من در ایستگاه اتوبوس، خیابان ولیعصر نشسته ام.
میشود اشتباهی حال مرا بپرسید؟!
اما او دیگر حالم را نپرسید...!!
آدم غریبه ها برایشان مهم نیست که دیگران چگونه اند و کجای شهر نشسته اند،
تو که غریبه نیستی...
بپرس حال مرا ؛ بگو کجایی؟!!
_________