کاش می شد از بی رمقی ام یک مجسمه می ساختم

اما نه نمی سازم

چون

دوست داشتنت مدرن نیست

همان قدیمی ست

و من خسته نمی مانم

تا وقتی زمان دیدنت از راه برسد

و من بیهوش می شوم در سالهایی که آغوشمان خالی بود از ما

من اکنون پشت دیوار حوصله ، یک سیب سبز میخورم

و در ملبورن صدای نبوده هایمان

می شوم